هدیه آسمانی منهدیه آسمانی من، تا این لحظه: 15 سال و 2 ماه و 2 روز سن داره
فرشته معصوم منفرشته معصوم من، تا این لحظه: 12 سال و 2 ماه و 8 روز سن داره

روزگار مادریم

بدون عنوان

شکر خدا دیشب هانیه از ساعت 9 خوابید تا 3:30  و نسبتاً آروم بود. منم که سعی میکنم هر موقع که اون خوابید بخوابم چون به غیر از وقت هایی که خوابه دیگه هیچ موقعیتی واسه استراحت ندارم بنا همه کارهامو ول کردم و رفتم خوابیدم.. تازه هر موقع که من میرم بخوابم هدیه هم رضایت میده که بخوابه در غیر اون اگه تا صبح هم بیدار باشم اصلا نمیخوابه . البته قبل از خواب حتما باید یه شیشه شیر بخوره تا قبل از تولد هانیه قبل از اینکه ساعت 8 بشه هدیه خواب بود تو هر موقعیتی که بودیم : خونه، بیرون، خونه فامیل، عروسی.... خیلی دختر خوبی بود اما الان دیگه خوابش کم شده. وقتی هانیه بیدار شد صدای گریه اش باعث شد که هدیه رو هم بیدار کنه. دخترم هنوز ...
19 خرداد 1394

و اما هانیه جان

 تا الان که هانیه 9 ماه و 23 روز سن دارد بیشتر عمرش رو با گریه و ناآرامی سپری کرده اما موقعی که مشکلی نداره و سر حاله تمام گریه هاشو تلافی میکنه. چنان لبخندش دل نشینه که تمام غصه های عالم رو فراموش میکنم و غرق چشماش و زیبایی لبخندش میشم . وقتی صورتم رو به صورتش میچسپونم چنان عاشقانه ادای بوسیدن رو در میاره که اون لحظه رو با هیچی عوض نمیکنم. هنوز نمیتونه حرف بزنه گاهی خییییییلی خیلی کم یه صداهایی از خودش در میاره اما باز زودی فراموش میکنه مثل یه گنجیشک ناز دهنشو باز و بسته میکنه (موقعی که باهاش حرف میزنم یا نازش میکنم) اما صداش در نمیاد اون موقع ها خیلی دلم میسوزه قلبم آتیش میگیره وقتی تلاششو میبینم که سعی میکنه به حرفام جواب بده...
18 خرداد 1394

شیرین کاری های هدیه

دیروز هدیه رو با خودم آورده بودم سرکار ظهر موقع نماز همکارم از هدیه میپرسه : هدیه جان پدر جان تو خونه نماز میخونه؟ هدیه: نه بابام نمازاشو خریده دفتر : ترکید از خنده   هدیه یه عادتی داشت که موقع سلام دادن صورتش رو هم میاورد جلو یعنی یه بوس هم میداد . بعد من بهش گفتم عزیزم لازم نیست که حالا به همه باید بوس هم بدی همون سلام و دست کافیه حالا بچه اشتباه برداشت کرده به همه سلام هم نمیده مخصوصا به آقایون   الان دیگه کامل و روان صحبت میکنه خیلی هم شیرین زبونه خیلی هم سوال میپرسه از تمام عالم و آدم.... بهش میگم برو با خواهرت صحبت کن تا من بیام گریه نکنه میگه منکه مامانش نیستم هر روز که از سرکار میرم خونه ب...
18 خرداد 1394

نی نی بیقرار

بعد از مرخص شدن از بیمارستان تازه بیقراری های نی نی شروع شد (تو بیمارستان که همش خوابش میکردن از بس آمپول های مسکن بهش تزریق کردن الهی خیر نبینن از بچه ام موش آزمایشگاهی درست کردن) باورتون میشه تا الان که نه ماهه است دل درد داره .... در کل خیلی نارام و بیقرار بود و هست دل درد و کولیک از یک طرف دیسترس ها و تشنج هایی که مربوط بیماری اش میشد از طرف دیگه... خیلی روزهای سختی بود و هست ..... تا حالا چندین بار دیگه بستری شده اوایل مشکل تنفسی هم داشت اما حالا خدا رو شکر بهتر شده فقط خیلی گریه میکنه خیلی خیلی خیلی زیاد... آهان یادم رفت که اینو بگم ... موقع تولد هدیه سه کیلو و سیصد گرم وزن داشت. هانیه موقع تولد 3:500 وزنش بود اما روز...
13 خرداد 1394

سختی های هانی

دخترم تو اون سه ماه تو بیمارستان ها سرگردان بود خیلی عذاب کشید خیلی سخته که بجه ات مریض باشه و هیچ کاری از دستت ساخته نباشه روزهای بدی بود خیلی بد فقط توکل به خدا بود که ما تونستیم از اون وضعیت خارج شیم. تو رو و خودمونو به خدا سپرده بودیم و دست خدا مارو محکم گرفته وگرنه تا حالا صد بار سقوط کرده بودم . چندین بار معاینه و آزمایش ها رو تکرار کردیم به امید اینکه شاید اشتباه کرده باشن و دخترم سالم باشه اما نه ..... همه یک جواب : سی پی حالا منم و یه نوزاد سی پی .....
13 خرداد 1394

تولد هانی من

تو هم مثل خواهرت قصد به دنیا اومدن رو نداشتی باید به زور میاوردمت.. دوران بارداری دوم یه کم با مشکلات و استرس ها سپری شد. از نظر روحی اصلا خوب نبودم اما هر چی بود گذشت... وقت تکمیل شده بود باید به دنیا میومدی اما خبری از درد نبود همون روز که هفته چهلم تکمیل شد رفتیم دکتر همه چیز عادی و خوب بود و گفت که مشکلی نداری و چون مشکلی نبود یکی دو روز دیگه هم به ما وقت دادن اما فردا صبح از ساعت 6 تا 9 اصلا تکون نخوردی منم که خیلی ترسیدم زودی رفتم دکتر .... معاینات و گراف قلب و غیره و تصمیم بر این شد که فردای اون روز به بارداری خاتمه داده شود ....که فردا صبح قبل از اینکه دکترها دست و آستین بالا بزنند دخترم راضی شد که بیاد دیگه . همون بود که ا...
13 خرداد 1394

تولد هدیه جان

بعد از عروسی بلافاصله باردار شدم و نه ماه بارداری به خوبی و خوشی سپری شد البته بعد از اینکه ترم بارداری تکمیل هم شد هدیه خانوم قصد به دنیا اومدن هم نداشتن و ما هم با عمل و سزارین مخالف... در نتیجه چون وضعیت این خانوم کوچولو خیلی خوب بود دکتر یک هفته اضافه تر واقت داد که شاید خودش به دنیا بیاد که بعد از گذشت یک هفته هنوز هم نخیییر..... تا اینکه بلاخره با القای درد مصنوعی و به هزار مکافات و سختی که خدا میدونه و اون مادر بیچاره اس که به عشق فرزندش میکشه بلاخره خانوم خانوما روز 24 ماه رمضون یعنی 2-6-1390 ساغت سه صبح درست موقع اذان بدنیا اومدن و چشم ما روشن شد.... و تا امروز که دختر عزیزم سه سال و نه ماه و 11 روز سن دارد مشکل خاصی همراهش...
13 خرداد 1394

مینوسیم برای دل خودم

همه مینویسند تا که روزی بچه های شان بزرگ شوند و این نوشته ها را بخوانند اما من میخوام بنویسم تا که بار قلبم سبک شود نمیدونم که بعدا اینها را به شما نشان خواهم داد یا نه هنوز تصمیم نگرفتم. به هانیه که اصلا نشون نمیدم نمیخوام ناراحت شه نمیخوام بعدا از اینکه تو این دوران منو خیلی اذیت کرده احساس بدی پیدا کنه چون میدونم که بیشتر از من خودش اذیت میشه خودش درد میکشه ...... اما تو هدیه عزیزم تو دختر خوب و مهربونی هستی خیلی هم با ملاحظه ای البته به استثنای گاهی اوقات که اونم نظر به سنت عادی یه... تو این نه ماه و 18 روزی که از تولد هانیه میگذره من و بابا به اندازه نه سال پیر شدیم ..... از بس که نگرانی و پریشونی و عذاب و ناراحتی کشیدیم ..... ...
13 خرداد 1394

بدون عنوان

شبی که گذشت خدا رو شکر دخترم کمی بهتر شده بود و اصلا بی تابی نکرد حتی در طول شب یکبار هم بیدار نشد برخلاف همیشه که دو سه باری بیدار میشه و با هزار مکافات دوباره میخوابه تا ساعت 5 صبح خوابید. منم یه نفس راحت کشیدم  
13 خرداد 1394

بیماری

اصلا نمیدونم از کجا باید بنویسم دو روزه که باز دوباره هانیه مریض شده اصلا نمیتونه شیر یا غذا بخوره هرچی میخوره بالا میاره خیلی لاغر شده . تمام زحماتم تو همین دو روز برابر با صفر شد .
12 خرداد 1394